گنج

شمارهٔ ۸۱۳

منم که با می و مطرب همیشه در جنگمچو شمع می دهد از حال من خبر، رنگم
ز باغ، خنده ی گل کبک را به کوه جهاندمرا چو غنچه ندانم چه شد که دلتنگم
به فیض بخشی ره بین، که می کشد از دوربه چشم سرمه، سیاهی میل فرسنگم
به یک پیاله رخم لاله گون شود، گوییبه دست ساقی بزم است چون حنا، رنگم
چو عندلیب حقیرم مبین سلیم که مناگرچه مرغ ضعیفم، ولی خوش آهنگم