گنج

شمارهٔ ۸۱۲

ز بی‌پروایی چشمت دل آزرده‌ای دارملبت هرگز نمی‌گوید نمک‌پرورده‌ای دارم
دماغ من پر است از بوی آن گل، کس چه می‌داندکه در ویرانهٔ خود، گنج بادآورده‌ای دارم
امینی نیست غیر از خاک این گلشن که بسپارمبه دامن همچو گل، مشت زر نشمرده‌ای دارم
چه منت در قیامت عشق او را بر سرم باشدز زخم تیغ او، نه خورده‌ای، نه برده‌ای دارم!
قیامت هم گذشت و دامن آن تندخو نگرفتمیان کشتگان او، چه خون مرده‌ای دارم
سلیم از باغبان ممنون گل هرگز نخواهم شدکه از دل در بغل دایم گل پژمرده‌ای دارم