گنج

شمارهٔ ۸۱۱

هوای توست در سر، سایهٔ گل را نمی‌دانممرا روی تو می‌باید، گل و مل را نمی‌دانم
چو مجنون من به کوی عاشقی می‌آیم از صحراتبسم را نمی‌فهمم، تغافل را نمی‌دانم
چو موج چشمهٔ کوثر، ز آلایش پر بلبلیقین پاک است، اما دامن گل را نمی‌دانم
درین دریا چو موجم خضر می‌راند به آب آخرز بس هر لحظه می‌گوید ره پل را نمی‌دانم
بهار آمد سلیم و در چمن پیدا نمی‌گردندچه بر سر آمده قمری و بلبل را نمی‌دانم