گنج

شمارهٔ ۸۰۳

صبح چون میل تماشای گلستان می‌کنیمسر برون چون غنچه از چاک گریبان می‌کنیم
حال ما آشفتگان در کار عالم عبرت استهمچو گل تعبیر هر خواب پریشان می‌کنیم
هم‌نشین گرید به وقت مرگ بر بالین ماما وداع او چو شمع صبح، خندان می‌کنیم
بس که بی‌دردی ز اهل این گلستان دیده‌ایمچاک‌های سینه را چون غنچه پنهان می‌کنیم
گرچه عاجز دیده‌ای ما را، ز ما غافل مباشقطرهٔ اشک اسیرانیم، طوفان می‌کنیم
هرکه دم از کینهٔ ما زد، مهیای فناستخصم می‌پوشد کفن تا تیغ عریان می‌کنیم
در دل آزاری ز یکدیگر حریفان بدترندکار چون با غنچه افتد، یاد پیکان می‌کنیم
بس که در عشق از پی سامان خود افتاده‌ایمداغ اگر در دست ما باشد، نمکدان می‌کنیم
ذوق گلگشت خراسان رفته است از یاد مادر سواد هند، سیر باغ زاغان می‌کنیم
گل به دامن می‌کنند احباب در گلشن سلیمجای گل ما پاره‌های دل به دامان می‌کنیم