شمارهٔ ۸۰۴
به افسون محبت دست آتش را به مو بندمچو غنچه بر گل کاغذ، طلسم رنگ و بو بندم
گرفتم سهل کار عشق را، بر من جهان خنددکه می خواهم ره سیلاب را چون آب جو بندم
سخن ها از زبان من به آن بی باک می گویندشوم خاموش و بر احباب راه گفتگو بندم
کمر در خدمت بت خود مرا از کار افتاده ستمگر زنار خود را همچو قمری بر گلو بندم
سلیم امشب ز مستی دل اناالحق می زند دیگرنشد ممکن که بتوانم دهان این سبو بندم