شمارهٔ ۸۰۱
در قفس از هر نسیمی عیش گلشن میکنمچشم یعقوبم، چراغ از باد روشن میکنم
تنگ میآید به چشم من فضای روزگاربر جهان گویی نگاه از چشم سوزن میکنم
رفته از آشفتگی فکر لباس از خاطرماشک در چشمم چو آید، یاد دامن میکنم
بیستون را برگرفتن آن قدرها کار نیستکوهکن زین کار اگر عاجز شود، من میکنم
از محبت دوست کردم دشمن خود را، که منسنگ را از چرب نرمی موم روغن میکنم
گوهر و لعلی که شاهان زیب افسر کردهاندگر بود در دست من، سنگ فلاخن میکنم
داغ عشق خوبرویانم، حذر از من سلیممیگریزد راحت از جایی که مسکن میکنم