شمارهٔ ۸۰۰
ز فیض عشق تو چون حسن دلپذیر شدیمغبار راه تو بودیم، ازان عبیر شدیم
به خون خویش علم چرب کرده ایم چو شمعکه خود نخست ز خصمان به خود اسیر شدیم
چو صبح، برگ خزانی زنیم بر دستاربه نوبهار جوانی چنین که پیر شدیم
کنون خوش است که خوان سپهر بردارندز قرض پنجه کش آفتاب، سیر شدیم
شود سلیم درشتی ملایمت در عشقحصیر آمده بودیم، چون حریر شدیم