گنج

شمارهٔ ۸

تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه راهمچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را
معشوق، پاسبانی ما عاشقان کندبلبل ز غنچه قفل زند آشیانه را
در سینه هرچه بود، سپردم به دست عشقآری همین علاج بود دزد خانه را
سرسبزی از جهان چه تمنا کنی که هستدندان مور ریشه درین خاک دانه را
دست تهی دلالت دیوانگی کندبهتر ز ما ندیده کسی فال شانه را
ما را چه جای شکوه، که شب پاسبان سلیمزنجیر می کند در زنجیرخانه را