شمارهٔ ۹
ای ز چشمت خفته در چشم غزالان نازهابسته رفتار خوشت از کبک، چشم بازها
شعله گردد آشیان ها را گل روی سبدچون ز شوقت عندلیبان برکشند آوازها
با ملایک ناله ام در شوخی و لرزد سپهرهمچو بام خانه از پای کبوتر بازها
بیخودی از نغمه در محفل مرا بیهوده نیستمی رسد بر گوش، آواز توام از سازها
در هوای نخل قدت می تپد در خون دلمهمچو مرغ بسمل از کوتاهی پروازها
از درون سینه باشد ساده لوحان تراهمچو خیل ماهیان از آب پیدا رازها
از سرود دل به یاد قامتت گردد بلندچون صنوبر از سراپایم صدای سازها
می گساران صولتی دارند، ازان گردیده زردکز تذرو مست ترسیده ست چشم بازها
غیر خود را چون به من سنجد، که نتوانند زدبا سلیمان لاف همچشمی کبوتربازها
سهل باشد مرده را گر زنده میسازد سلیمهمچو عیسی از لب او دیدهام اعجازها