گنج

شمارهٔ ۷۸۱

قطرهٔ خونابه‌ای تا سوی مژگان می‌کشماز دل مجروح، پنداری که پیکان می‌کشم
دامن صحرا ز موج گریه‌ام شد لاله‌زاررنگ می‌ریزم به هرسو، طرح طوفان می‌کشم
همچو مرغ بیضه شد بر من قفس پیراهنماز جنون خود را به روی تیغ عریان می‌کشم
می‌دهد از زلف خوبان یاد بر روی هواهمچو مجمر بس که آه از دل پریشان می‌کشم
شهر بر دیوانه زندان است، همچون گردبادبر مراد دل نفس من در بیابان می‌کشم
می‌کنم چون غنچه هرگه یاد اوضاع چمنپای در دامان، سر خود در گریبان می‌کشم
بس که دارم ذوق جستن از فضای روزگاردر میان خانه همچون تیر میدان می‌کشم
پا به مقدار گلیم خود کند هرکس دراززان سبب من پا به قدر طرف دامان می‌کشم
تیره شد چشم از غبار کشور هندم سلیمسرمه‌ای در چشم از خاک صفاهان می‌کشم