شمارهٔ ۷۸۲
خوش آن که بینم روی او، وز اضطراب از خود رومبر پای آن سرو روان افتم چو آب از خود روم
با او شبی می خوردهام، نبود عجب کز یاد آنچشمم چو بر ساغر فتد، همچون حباب از خود روم
در خواب او را دیدهام، صدبار در هر ساعتیاز شوق بستر افکنم افتم چو خواب از خود روم
تا کی درین نخجیرگاه از شوق صید آرزوهرگاه تیری افکنم همچون شهاب از خود روم
در آتش عشق بتان، دل را به حسرت سوختماکنون ز هرجا بشنوم بوی کباب از خود روم
از شوق مشکین کاکلی در باغ و بستان چون سلیمبینم چو شاخ سنبلی در پیچ و تاب، از خود روم