شمارهٔ ۷۷۹
اثر در عالم از دارا و اسکندر نمیبینمسری همچون کلاه لاله در افسر نمیبینم
درین مجلس چراغی از که خواهد خواست پروانهکه غیر از شمع، یک سرزندهٔ دیگر نمیبینم
مرا ذوقی ز دانش نیست، لوح ساده در کار استکه بر آیینه دارم چشم، من جوهر نمیبینم
ز کویش میتوان رفتن، قرار و صبر اگر باشددرین پرواز، همراهی ز بال و پر نمیبینم
میان یوسف و معشوق ما نسبت نمیگنجدمن اندر راستگویی روی پیغمبر نمیبینم
عجب جمعیتی از بوی زلف او به دست آمدپریشانی دگر زین گنج بادآور نمیبینم
جهان را تیره کرد آه و نشان گریه ظاهر نیستغبار فتنه پیدا شد، ولی لشکر نمیبینم
درین دریا چنان بیم نهنگ آشفتهام داردکه چون ماهی به زیر پای خود گوهر نمیبینم
نهان در پرده هر برگ گلی مشاطهای داردهمین آیینهای پیداست، روشنگر نمیبینم
نشد ترک کلاهم باعث آسایشی ای دلصلاح کار خود را جز به ترک سر نمیبینم
خوش آن محتاج کز روی کریمان چشم بردارددرین دریا حبابی به ز نیلوفر نمیبینم
جنون از انقلاب روزگار آسودهام داردشهید کربلای عشقم و محشر نمیبینم
مکن منعم اگر چشم از جمالت برنمیدارمنمیبینم ترا عمریست ای کافر، نمیبینم!
گرسنه نیستم ای اهل همت، تشنهام تشنهمن آن کز آب رز دیدم در آب زر نمیبینم
سکون و جنبش اشیا، سلیم از خویش کی باشدهمین کشتی به دریا دیدهام، لنگر نمیبینم