گنج

شمارهٔ ۷۷۳

تکلیف شراب است نمک ریزی داغمبرگردن پیمانه ی می، خون ایاغم
پیغام جنون می شنوم از لب ساغربوی عرق فتنه دهد، می به دماغم
همصحبتی من به کسی سود نداردپر زهر بود چون دهن مار، ایاغم
رشکی به گل و سرو درین باغ ندارمای لاله ی دلسوخته از داغ تو داغم
دست من و آن زلف گره گیر، که داردویرانه ی من روشنی از دود چراغم
یک غنچه سلیم از چمن وصل نچیده ستخوشدل به همین است که من بلبل باغم