گنج

شمارهٔ ۷۷۱

به دل شکست تمنای یاری چمنمنمانده در قفس امیدواری چمنم
به گریه چند دهم آب خار و خس چون ابرملول گشت دل از هرزه کاری چمنم
برای سوختن من چو شعله تند مشواگر چه خار و خسم، یادگاری چمنم
حدیث عهد گل و دور لاله از من پرسکه همچو آب روان، پاچناری چمنم
سلیم سوی گلستان مخوان مرا دیگرکه در درون قفس من حصاری چمنم
بس که دارد شوق سروی بسته ی این گلشنمهمچو قمری طوق گردن شد زه پیراهنم
از سر راه تو ممکن نیست جنبیدن مرامانده زیر کوه، پنداری چو صحرا دامنم
از تب عشقت ز بس افروختم چون تار شمعشاهراه شعله شد هر رشته ی پیراهنم
تا شنیدم در قفس از باد، پیغام بهارهمچو غنچه بال و پر گردید اجزای تنم
کار من باریک و من باریک تر از کار خودعشق در معنی چو سوزن، من چو آب سوزنم
بی گرفتاری نشاید بود، یارب کم مبادچون گریبان، طوق زنجیر بتان از گردنم
هرچه پیش آید کسی را، آن صلاح کار اوسترهنما گردید در راه تجرد رهزنم
ساده لوحی بین که می خواهم به یاد آرد مراآنچه در خاطر نمی آید سلیم او را، منم