شمارهٔ ۷۶۶
ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارمبه دست خویش چو از راستی عصا دارم
به خواب، دولت وصل تو بر سرم آمدگمان بری که به بالش پر هما دارم
مبین شکفتگی ظاهرم، غم دل بینکه خار در جگر و پای در حنا دارم
گذشت عمر به سرگشتگی، عجب حالی ستکه خاکم و روش سنگ آسیا دارم
وجود لاغر من شد تمام طعمه ی عشقفغان که در قفس استخوان هما دارم
ز اضطراب به یک جا دمی قرارم نیستسپند شوقم و آتش به زیرپا دارم
سلیم بر دلم از بس نشسته گرد ملالگمان بری به بغل مهر کربلا دارم