شمارهٔ ۷۶۵
عشق کو تا مژه در خون جگر غوطه دهمدل خود را کشم از خون و دگر غوطه دهم
سخن من به مذاق تو بود تلخ اگرچون لبت هر سخنی را به شکر غوطه دهم
تشنه را گر به بساط سخنم راه افتددست او گیرم و در آب گهر غوطه دهم
رنگ تأثیر به خود هیچ نگیرد، افسوسناله را چند به خوناب جگر غوطه دهم؟
ای خوش آن دم که چو پروانه سلیم از سر ذوقدر دل شعله زنم بالی و پر غوطه دهم