شمارهٔ ۷۶۴
سوی خم می این دل مخمور فرستیمپروانه ی خود را به سوی طور فرستیم
از صحبت هم، ذوق بود تنگدلان رابرخیز سلیمان که پی مور فرستیم
ساقی ز سفال سر خم باده به ما دهتا ساغر چینی سوی فغفور فرستیم
سروی چو تو در گلشن فردوس ندیده ستدر جلوه درآ تا ز پی حور فرستیم
مشتاق ترا تحفه همین عرض نیاز استجان خود چه بود تا ز ره دور فرستیم
دل را به سوی کوی تو، چون طفل دبستاناز بس ز تو رنجیده، به صد زور فرستیم
از نیش حریفان جهان تا شود آزاددل را به نهانخانه ی زنبور فرستیم
ما را بجز از روح نظیری نشناسدفیروزه ی خود را به نشابور فرستیم
خواندیم سلیم این غزل تازه به حاسدتا مرهم الماس به ناسور فرستیم