گنج

شمارهٔ ۷۶۳

گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می‌سازمچو آیینه به هر صورت که افتد کار، می‌سازم
چو سیل اندیشه از پست و بلند روزگارم نیستبه پیشم هرچه می‌آید، به خود هموار می‌سازم
به کف سررشته‌ای از کفر یا اسلام می‌بایداگر تسبیح رفت از دست، با زنار می‌سازم
درین گلزار، تاب انتقام روزگارم نیستچو آتش گل نمی‌باید مرا، با خار می‌سازم
نمی‌دانم که چون می‌بایدم اصلاح خود کردنسرم آشفته گردیده‌ست و من دستار می‌سازم
سلیم از کس نیم ممنون یاری در سر کویشنمی‌خواهم هما، با سایهٔ دیوار می‌سازم