گنج

شمارهٔ ۷۶۰

منم که غیر سفر نیست پیشه ی دگرمهمیشه خضر به آوارگی ست راهبرم
ز مهد، نقل مکان کرده ام به خانه ی زینزمانه کرده چو یوسف بزرگ در سفرم
چو مور خسته ازان می کشم قدم در راهکه توشه ای بجز از ضعف نیست در کمرم
چو گل همیشه پریشان بود مرا دستارز بس که بی رخ او می زند جنون به سرم
غم زمانه خورم تا به چند، پنداریکه این خرابه به میراث مانده از پدرم
سلیم هر نفس از ضعف بس که می میرمز یاد برده ی میراث خوار و نوحه گرم