شمارهٔ ۷۵۹
ز مستی بر دم تیغ شهادت هر زمان غلتمبه روی سبزه موج آب چون غلتد؟ چنان غلتم
درین وادی که هر نقش قدم سرچشمهٔ خضریستبه خاک از تشنگی تا چند چون ریگ روان غلتم
غریبی آن چنان دارد مهیا برگ عیشم راکه میافتم به روی گل اگر از آشیان غلتم
شکسته رنگی اهل درد را سامان رعناییستچو هندو گر خودآرایی کنم بر زعفران غلتم
به تیغ کوه چون ابر بهاری سینه میمالمنیم شبنم که گل بستر کنم بر روی آن غلتم
به روی یکدگر مستان چو موج آب میغلتدبده پیمانه، ای ساقی، که من هم آنچنان غلتم
سلیم از پیکرم جز داغ دل ظاهر نمیگرددبه هر جانب که همچون قرعه زار و ناتوان غلتم