گنج

شمارهٔ ۷۵۸

خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارمپشت چون آینه بر سد سکندر دارم
چون سبو، حیرت این خمکده ام برد از کاردست برداشته از عالم و بر سر دارم
مایه ی مردم درویش، توکل باشدخاطری جمع تر از دست توانگر دارم
می رسد فصل خزان و غم خود نیست مرانوحه بر اهل چمن همچو صنوبر دارم
دوست پندارد ازو هست مرا صبر و شکیبکافرم، آنچه گمان برده به من گر دارم
دانم آزرده جدا می شوی از من، باریبنشین یک دو سه حرفی به تو دیگر دارم
غافل از تیغ زبان من دیوانه مشوباخبر باش ز من، مستم و خنجر دارم!
نیست مقراض به دستم ز برای مکتوببه کف این را، ز پی بال کبوتر دارم
چون کشم بار گران غم دوری؟ کز ضعفنگه خود نتوانم ز رخت بردارم!
شیوه ی صبر کجا و من دیوانه کجااز من این جنس مجویید که کمتر دارم
بر دل از هیچ کسم گرد غمی نیست سلیمخاطری صافتر از سینه ی گوهر دارم