شمارهٔ ۷۶۱
روم چو از سر کویش، نمیرود پایمچو آب میروم و همچو ریگ بر جایم
به راه شوق، نشان تا ز نوک خاری هستز برگ لاله و گل، پا نمیخورد پایم
ز عشق بس که پریشانم، اهل عالم راتمام موعظه همچون حدیث دانایم
چو قطره خاطر جمعی ندادهاند مرابه راه عشق پریشان چو سیل دریایم
زبان طعنه مبادا که بر تو بگشایندمباش همره من جان من که رسوایم
کشید از قدمم خار راه او ایامچو شمع رفت برون جانم از کف پایم
سلیم پنجهٔ مژگان ز بس مرا افشردچو خار خشک نماندهست نم در اعضایم