گنج

شمارهٔ ۷۶

جهان چه می به قدح ریخت بی خبر ما راکه خاک شد سر و نگذاشت درد سر ما را
محبت عجبی در میانه ی من و اوستزمانه گر بگذارد به یکدگر ما را
چنان کرشمه به ما می کند، که پنداریخریده است گل این چمن به زر ما را!
چگونه دل ز غم روزگار برداریم؟همین رسیده به میراث از پدر ما را
ز بلبلان گلستان سلیم صد فریادکه از بهار نکردند باخبر ما را