گنج

شمارهٔ ۷۷

قافیه: ودهایمما۱۴ بیت
ز طوف میکده واجب بود سپاس مراکه کرد شوق برهمن خداشناس مرا
چنان که سایه ی ابر بهاری از خورشیدز جلوه ی تو پریشان شود حواس مرا
مگر ز دست تو ای بوالهوس قدح گیردهزار مرتبه ضایع شد التماس مرا
نمی کنم به گل و لاله دست، پنداریکه باغبان به چمن برده بهر پاس مرا
مرا به رد و قبول زمانه کاری نیستاگر کسی نشناسد، تو می شناس مرا
ز بس به جام شراب است الفتم، چون ماهبرد گرفتگی دل، صدای طاس مرا
به چشم پاک بنازم، که هر نفس بلبلبرد به سیر گلستان به التماس مرا!
چنان به سیر چمن بی تکلفانه رومکه عندلیب کند باغبان قیاس مرا
ازان به کشت امل همچو خوشه می لرزمکه موج آب خبر می دهد ز داس مرا
به عزم سیر چمن چون روم ز خانه برون؟که خارهاست به پا از گل پلاس مرا
ز بس گزند چو یوسف کشیده ام از چاهچو مار می شود از ریسمان هراس مرا
ز بس که جامه دریدم به عشق و رسواییز تن کناره کند چون علم لباس مرا
چگونه دامن وصل ترا نگه دارم؟ز کار رفته چو سرپنجه ی حواس مرا
سلیم همچو مسیحا روم به سوی فلکچه کار مانده درین دیر بی اساس مرا؟