شمارهٔ ۷۴۸
از سخن آن به که کس خاموش گردد همچو گلصدزبان چون جمع شد، یک گوش گردد همچو گل
قسمت دل از وصال او به جز خمیازه نیستپای تا سر گر همه آغوش گردد همچو گل
چشم زخمی حسن او در کار دارد، دور نیستبا خس و خاشاک اگر همدوش گردد همچو گل
غیر مشکل گر تواند از منت پوشیده داشتآتش حسن تو کی خسپوش گردد همچو گل
رشک میآید مرا بر آن که در گلشن سلیمساغی بر سر کشد، بیهوش گردد همچو گل