شمارهٔ ۷۴۹
دارم دلی همچون جرس، پیوسته نالان در بغلاز داغ بر احوال خود، صد چشم گریان در بغل
کی از چمن یاد آورم من کز خیال روی اوچون حلقهٔ زلف بتان، دارم گلستان در بغل
صد چاک افتد همچو گل بر جیب من از هر نسیمزان همچو غنچه از صبا دزدم گریبان در بغل
جز زلف و روی او کسی هرگز ندیده در جهانشامی که چون صبحش بود خورشید تابان در بغل
دایم دل سوزنده را در سینه چون داری سلیم؟آتش نکرده هیچ کس غیر از تو پنهان در بغل