شمارهٔ ۷۴۷
همچو آتش داردم ایام در زندان سنگمی توان گفتن ز جان سختی تنم را کان سنگ
چون لب جو سخت گیرد کار هرکس را جهاناز برای آب خوردن بایدش دندان سنگ
از نصیحت چند اصلاح دل سختش کنمهمچو موج آب باشم تا به کی سوهان سنگ
یاد قزوین در دلم بگذشت و از هندوستانشیشه ام میدان کشید و جست تا میدان سنگ
افکند تا بر بساط شیشهٔ دلها سلیمآسمان همچون فلاخن می شود قربان سنگ