شمارهٔ ۷۴۶
می آیدم به تحفه ز میخانه جام خشکدریا به من همیشه فرستد سلام خشک
نه ابر در هوا، نه می ناب در قدحچون تر کنم دماغی ازین صبح و شام خشک؟
کام دلم به گریه میسر نمی شودمژگان تر چه فایده دارد به کام خشک
آه از سرشک بی اثر من که کم نشددر خانه ام چکیدن باران ز بام خشک
کو جام باده ای که کنم تر دماغ رااین زهد خشک کشت مرا چون زکام خشک
ماهی به دام خشک ندیده کسی و مناز جوهرم چو ماهی خنجر به دام خشک
منعم مکن ز قافیه ی این غزل سلیماز کام خشک سر نزند جز کلام خشک