گنج

شمارهٔ ۷۴۱

شد چو گلبن سبز در پیراهن من خار عشقهمچو قمری گشت طوق گردنم زنار عشق
بلبل از حسرت اگر در فصل گل نالد رواستحسن را عمری بود کوته تر از دیدار عشق
مرد فرهاد و همان برجاست کوه بیستونمی توان دانست انجامی ندارد کار عشق
جلوه گاه سیل باشد هرکجا ویرانه ای ستمی شود معلوم از احوال ما آثار عشق
درد بی درمان که می گویند، درد عاشقی ستمعجز عیسی خجل می گردد از بیمار عشق
گاه در زیرزمین، گاهی به اوج آسماندل به جان آمد مرا از راه ناهموار عشق
در بغل پژمرده خواهد گشت، می‌دانم سلیمغنچهٔ دل را زنم بر گوشهٔ دستار عشق