شمارهٔ ۷۴۲
بس است، این همه زاهد مکن ادای خنکچو صبح چند به دوش افکنی ردای خنک
ز خاک پای صبوری به عشق آن دیدمکه چشم موسم گرما ز توتیای خنک
زنم ز خون هوس، آب آتش دل راکه دست سوخته را خوش بود حنای خنک
دلم توقع گرمی ندارد از احبابچو نخل موم که می سازدش هوای خنک
شبی چو شمع درآ گرم از درم، تا چندکند به گریه ی من صبح، خنده های خنک
شدم فسرده ز سرمای زهد خشک، سلیمکنم به آتش می گرم، دست و پای خنک