گنج

شمارهٔ ۷۴

در سر کوی تو شب خاک بود بستر ماچون شهیدان سر ما بالش زیر سر ما
در تماشاگه دیدار تو ما سوخته ایمسرمه ی دیده کند آینه خاکستر ما
ما ترقی بجز از راه تنزل نکنیمخاک چون دانه کند تربیت اختر ما
آنچه گویند درین قصه، مرصع خوانی ستجام جمشید نبوده ست به از ساغر ما
از هوای می گلرنگ ندارد آرامچون گدایان نفسی کشتی بی لنگر ما
همچو آیینه ی دیوار، درین دیر خرابریشه ی سبزه ی زنگار بود جوهر ما
پی آگاهی عیب و هنر خویش سلیمهمچو طاووس شد آیینه ی ما هر پر ما