شمارهٔ ۷۳۸
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیفداغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف
تأثیر نیست در دل ما فیض عشق رابر گلخن است سایه ی ابر بهار حیف
از ورطه ای که مقصد ما جز خطر نبودنشکسته رفت کشتی ما برکنار حیف
از خار پا چو شعله به رقصند رهرواندر راه او پیاده خورد بر سوار حیف
از موج اضطراب دلم آرمیده نیستآیینه ام چو آب ندارد قرار حیف
عاقل به ماتم است رود هرکس از جهانمجنون این خرابه خورد بر غبار حیف
بیکار نیستیم، ولی در جهان سلیمکاری نمی کنیم که آید به کار حیف