شمارهٔ ۷۲۶
زهی نهال خزان دیده ای ز باغ تو شمعفکنده تیر به تاریکی از سراغ تو شمع
وسیله ای ست مرا در جنون عشق تو گلفتیله ای ست مرا از برای داغ تو شمع
نفس فتیله ی عنبر به خویش می دزددبیان کند چو حدیث گل چراغ تو شمع
شراب و شاهد و گل عرض می کند بر تودماغ چند بسوزد پی دماغ تو شمع
نشد ز گریه ی مستانه یک نفس خاموشسلیم تا شده سرگرم از ایاغ تو شمع