گنج

شمارهٔ ۷۲

گرفته از علم سروقد او پیش خیلی راز سبزی داغ دارد چهرهٔ او خال لیلی را
به باغ ای گل نزاکت را به پیش روی او بگذارکه چندان اعتباری نیست مهمان طفیلی را
ازان مجنون شود از دیدن ماه نو آشفتهکه می بیند به دست دیگری خلخال لیلی را
ز بس افسانه ی لعلش جهان را دلنشین افتادعقیق آسا در آب انداخت انوار سهیلی را
سلیم آشوب محشر را به چشم خویشتن دیده‌ستز مظلومان او هر کس شنیده وای ویلی را