شمارهٔ ۷۱
شکست فتح بود بیدلان جنگ تراچو بت پرست کند سجده، شیشه سنگ ترا
بود ز تنگی جا گر به سینه ام دلگیربه دیده چون مژه جا می دهم خدنگ ترا
هزار رنگ برآمد به پیش روی تو گلولی نشد که تواند نمود رنگ ترا
ز حرف کشتن ما روزگار می خواهدکند چو غنچه پر از زر دهان تنگ ترا
برای وعده خلافی عبث مخور سوگندکه احتیاج عصا نیست عذر لنگ ترا
سلیم چند ز دل حرف می زنی، خاموش!که دل به باد فنا داد نام و ننگ ترا