شمارهٔ ۷۱۹
کنم برای جنون یارب از که سامان قرضدرین چمن که گل از گل کند گریبان قرض
قبول راهزن عشق نیست مایهٔ ماکنیم چیز دگر از که در بیابان قرض
چو دل به زلف تو دادیم ترک آن کردیمچنان که گیرد از اهل کرم پریشان قرض
در معامله را بسته روزگار چنانکه گل به گل ندهد زر درین گلستان قرض
خدا کند که ز دام جهان خلاص شویمکه سفله هرچه دهد، می دهد به مهمان قرض
حذر ز صحبت اهل زمانه، کز خستبه هم دهند چو اطفال مکتبی نان قرض
اگر ز من طلبد زلف یار دل، چه عجبگهی ضرور شود با وجود سامان قرض
سلیم لذت جود آن کسان که یافته اندکنند وجه کرم را چو ابر نیسان قرض