شمارهٔ ۷۱۸
نیست همچون گل مرا از باده بیهوشی غرضناله ی مستانه باشد از قدح نوشی غرض
مقصدش از لاف رعنایی نمی دانی که چیستسرو دارد با تو همچون سایه همدوشی غرض
می کند عمدا فراموش از من آن نامهربانچیست او را یارب از چندین فراموشی غرض
در دهن گویند جم می داشت خاتم را نگاهزین حکایت نیست غیر از مهر خاموشی غرض
گر ندارد ماتم فوت سکندر را، سلیمچیست آب زندگی را از سیه پوشی غرض