شمارهٔ ۷۱۳
سر تا به پا چو شمع همه اشک و آه باشدر راه عشق پا چو نهی، سر به راه باش
آسودگی ز گلشن فقر و فنا گلی ستنام گدا به خویش نه و پادشاه باش
بیهوده نیست چهچه بلبل درین چمنمستانه جلوه چیست، خبردار چاه باش
سرگرمی چراغ بود از کلاه گرمچون آفتاب، گو سر من بی کلاه باش
کردیم ترک این چمن از دست باغبانای عندلیب بشنو و ای گل گواه باش
کمتر مشو ز نقش قدم، خضر اگر نه ایگر شمع راه کس نشوی، خاک راه باش
چند از قفای نعمت دنیا دوی چو آبنفس آتش است، طعمه ی او گو گیاه باش
در کاروبار خود مطلب یاری از کسیهم خویش برق خرمن خود همچو ماه باش
تا چند چون علاقه ی دستار سرکشی؟ای ماه نو، شکسته چو طرف کلاه باش
در چشم من عزیز، سیاهان چو سرمه اندای بخت من، هلاک تو گردم، سیاه باش
پرهیز نیست از می و شاهد ترا سلیمآخر که گفته است چنین روسیاه باش؟