شمارهٔ ۷۱۲
هرکه سرگرم کند شوق تو چون خورشیدشبی نیاز از نمد است آینه ی تجریدش
در وجودم ز تمنای گلی افتاده ستخارخاری که به ناخن نتوان خاریدش
هرکه را نیست درین عهد، گره بر ابرومی نمایند به هم خلق چو ماه عیدش
زین که یک خنده ندانسته درین گلشن کردگوش گل سرخ شد از بس که جهان مالیدش
من و رسوایی ازین پس، که به تن جامه چو گلآنچنان پاره نکردم که توان پوشیدش
ناقبول است معارض، همه دردم این استای خوش آن گربه که طاووس کند تقلیدش
پرده وقت است که از روی سخن برداریممصطکی نیست زبان، چند توان خاییدش؟
عمر کردیم درین باغ، عبث صرف سلیمحاصلی هیچ ندیدیم ز سرو و بیدش