شمارهٔ ۷۰۵
از روی دل ز عاجزی خود خجل مباشپامال خصم خویش چو خون بحل مباش
همچون غبار، گاه برانگیز خویش راافتاده زیر پا چو زمین متصل مباش
دامان روزگار فراخ است، می بنوششاید گشایشی رسدت، تنگدل مباش
هرگز مباش در پی لغزیدن کسیتا خاک راه خلق توان بود، گل مباش
رحمی به مور خسته کن ای پادشاه حسنجم باش و همچو خاتم جم سنگدل مباش
از شکوه ای که کردی ازان بی وفا سلیماو منفعل نگشت، تو هم منفعل مباش