شمارهٔ ۷۰۶
درون کاسه ی سر دارم از جنون آتشدویده در همه اعضا مرا چو خون آتش
نه عشق بود که شد ز آسمان حواله به منکه ریخت بر سرم این طشت سرنگون آتش
ز اشک و آه خراب است حال من که مرابرون خانه بود آب و اندرون آتش
نهاد نامه ی شوقم چو در بغل قاصدچو شمع کرد سر از جیب او برون آتش
ز بس که گرم سراغم سلیم در ره شوقبه روی خار دوم پابرهنه چون آتش