گنج

شمارهٔ ۷۰۴

خبر بگیر ز احوال خضر در کویشکه آب تیغ رسیده ست تا به زانویش
حدیث معجز عیسی که راز پنهان استمباد گل کند از غنچه ی سخنگویش
به نوبهار رخ او اگرنه بیمار استدر آفتاب چرا خفته است آهویش
به دفع خصم، همین همت است اسبابمبود فلاخن مرد برهنه، بازویش
سلیم شیشه ی ما را درین جهان خرابکسی ندید که سنگی نزد به پهلویش