شمارهٔ ۷۰۳
هرکه را ساز بود زمزمه ی زنجیرشمی کند ناله ی مرغان چمن دلگیرش
خضر آید به ره قاتل ما تا بیندصورت حال خود از آینه ی شمشیرش
گذری بر دل سودازده ی ما نکنددر کمانخانه مگر چله نشین شد تیرش
روزگاری ست که بر هرکه نظر اندازیهمچو گوهر تهی از آب نباشد شیرش
به دعای سحری رام دلم گشت سلیمآفتابی که نکرده ست کسی تسخیرش