شمارهٔ ۷۰۰
چمنی را که بود خرمی از رخسارشچون گل چشم ز دل آب خورد هر خارش
رشک شرط ره عشق است، به وقت شبگیرگر بود پای تو در خواب، مکن بیدارش!
چمن دوستی آن گونه نزاکت خیز استکز غبار دل حباب بود دیوارش
زینت آن است که با خویش توان برد به خاکدم آخر کفن صبح شود دستارش
شاد گردم چو دل از دوست کند شکوه سلیمچون طبیبی که درآید به سخن بیمارش