گنج

شمارهٔ ۶۹۹

کار عاشق واژگون باشد ز سیر اخترشگر در آتش پا گذارد، بگذرد آب از سرش
شد دماغم از می گلگون، دکان گلفروشباغبان کو تا زنم گل های او را بر سرش
شکوه کم کن از تهیدستی که جم رفت و هنوزدر گرو مانده ست پیش می فروش انگشترش
سرگذشت کیقباد و این جهان دانی که چیستکودکی کز خانه بیرون کرد او را مادرش
سرو و گل سودی ندارد رند شاهدباز راتاک را هم دوست می دارم به ذوق دخترش!
حمله گر آرد به جلاد اجل مژگان اوهمچو ماهی می جهد از دست بیرون خنجرش
من به این افلاس و هر مصرع که می گویم سلیممی نویسد بر ورق ایام با آب زرش