گنج

شمارهٔ ۶۹۸

قافیه: رش۶ بیت
عاشقی، دیگر به فکر منزل و مسکن مباشآشیان خود بسوزان، یا درین گلشن مباش
تا توانی مشق فریادی بکن ای عندلیبمن ز کار افتاده ام، باری تو همچون من مباش
آن قدر کز دستت آید، پیرهن را چاک کنپای بند بخیه همچون رشته ی سوزن مباش
دستگیر ناتوان باش دایم چون سبوتا توانی همچو جام باده مردافکن مباش
ای زلیخا، چند کوری می دهی یعقوب را؟مانع یوسف شدی، از بوی پیراهن مباش
در میان خلق نتوان ساختن کاری سلیمسبز اگر خواهی شوی ای دانه در خرمن مباش