گنج

شمارهٔ ۶۸

دلم به عشق هلاک است کینه خواهی راکه دام عیش بود موج بحر ماهی را
کسی که باخته نقد شباب را، داندکه گریه نیست عبث شمع صبحگاهی را
گدای میکده آرد فرو چو شیشه ز طاقبه زیر پای نهد تخت پادشاهی را
ز نسبت خط و خال تو برق چون لالهدرون دیده ی خود جا دهد سیاهی را
خراب آنکه مرا خواهد از شراب کندچو ابلهی ست که راند به آب ماهی را
فغان ز چشم تو، آری پدر مرا می گفتکه ره به خانه مده چون کمان سپاهی را
سلیم، قاتل ما صلح چون کند در حشرچگونه ما نگذاریم دادخواهی را؟