شمارهٔ ۶۷
کی ز تیغ آفتاب خویش باشد غم مراسر بود در راه او چون قطرهٔ شبنم مرا
من که همچون سبزهام هر شبنم آب زندگی ستاز چه دارد ابر بر سر منت عالم مرا
معجز عیسی ز زخم سینهٔ من عاجز استکی چو داغ آینه سودی دهد مرهم مرا
تا به کی از آتش هر کس گدازم همچو مومکاشکی بردی دلی از سنگ چون خاتم مرا
در قیامت ساقی کوثر اگر جامی دهدکافرم گر باشد از آشوب محشر غم مرا
ای که دست قدرتت، هم پنجه ی صنع خداستمشت خاکی قابلم، گر می کنی آدم مرا
سوخته گر آتش غم شاخسارم را سلیممیتواند کرد ابر دست او خرم مرا