شمارهٔ ۶۷۲
دارد از داغ دل من خاطر مرهم غبارمی نشیند در دل تنگم به روی هم غبار
نیست بر خاطر مرا گرد ملال از هیچ کسهمچو اخگر خود به خود گیرد دلم هر دم غبار
گرد کلفت بس که می ریزد ز دامان فلکدر چمن آیینه ی گل گیرد از شبنم غبار
من نمی دانم که از آه دل محزون کیستاین قدر دانم که پیچیده ست در عالم غبار
گریه گرد کلفت از دل کی برد ما را سلیمدر دیار ما نمیگردد ز باران کم غبار