شمارهٔ ۶۷۳
گلرخان بینند هرگه بر اسیر یکدگرآفرین گویند بر هم زخم تیر یکدگر
دل ز فریاد دل آید سوی زلف از کاکلششبروان یابند هم را از صفیر یکدگر
دست در دست سبو دارم که در این روزگارهم مگر باشند مستان دستگیر یکدگر
گر لبانش الفتی دارند با هم، دور نیستخورده اند ایام طفلی هر دو شیر یکدگر
من زنم بر شیخ طعن، اهل ریا بر می فروشناسزا تا کی توان گفتن به پیر یکدگر؟
تنگدستان راچه حاجت درد دل گفتن سلیمراز هم خوانند از نقش حصیر یکدگر